این آخرین پست این وبلاگه ، اون روز که با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم و فریادهای پشت خط دوست و برادر چندین ساله رو شنیدم بعد از چند لحظه ای که مات و مبهوت به سقف خیره شدم چیزی برام نموند جز سکوت و صبر و مرور واژه هایی که مثل گلوله به سمت من نشونه رفته بودن ، با خودم گفتم همه این حرفها درست بود ، درست ! تا امروز که بر حسب عادت صفحات وبلاگ رو خوندم و جملاتی رو با چشم دنبال کردم که از دستان و ذهن کسی جاری شده بود که برام مثل خواهر بود ، خوب عیبی نداره ، تو این یه سال هر اتفاق بدی که برام افتاد مهم نبود ، تماس چهارشنبه یه شوک بود و مطالبی که امروز خوندم یه حسن ختام دردناک ، گذشته ای که با همه خوشی ها و خنده ها و برادری ها و همراهی ها به شیوه دردناکی به پایان رسید ، خط قرمزی که روی همه خاطرات کشیده شد ، نامهایی که شاید از ذهن من و شما پاک نشوند ولی از زندگی هم با فریاد و درد خارج شدیم ، چون کسی که به گفته تان به کثافت آلوده است ، من عاشقانه دوستش میدارم و بس ، من نیز چون او آلوده و کثیفم ، زندگی من فدای چشمان اوست ، خداوند نگهدار شما که عزیزان من بودید
